گفت‌‌ و شنود با شبحی از گذشته که خیال رفتن ندارد

نقد فیلم «ساموئل خاچیکیان؛ یک گفت‌وگو»

در سایت خبری، تحلیلی «سینما، سینما»

محمدرضا امیراحمدی

دوم آبان 1403

مستندی با طعم شیرین سینما

این که مستندی بر اساس نوار صوتی شنیداری شکل بگیرد البته چیز جدیدی نیست. گوش کن مارلون (ساخته‌ی استفن رایلی) بر اساس این ایده‌ی صدایی شکل گرفت که می‌شود گونه‌ای خاطره‌نگاری مستندگونه ساخت، که ساختارهای پازل‌گونه‌ی ذهن آدمی را تداعی کند. مستند گوش کن مارلون بر اساس صداهای به جا مانده از مارلون براندو شکل گرفت، و صدای کسانی که درباره‌ی مارلون بازیگر به خاطره‌گویی می‌پرداختند. یک جور جریان سیال ذهن که وقتی در بافت مستند‌گونه‌ی فیلمی تنیده می‌شود چیز غریبی خلق می‌کند.

مستند امید نجوان با وجود موضوع شوق‌‌برانگیزی که فیلم‌ساز در دست داشته، این که نیمی از مستند بر پایه‌ی نوار صوتی مصاحبه‌ی ماهنامه‌ی فیلم در دهه‌ی شصت با خاچیکیان بنا شده، اما دور از این حال و هوای ذهنی است. اشکالی هم ندارد مستندی بخواهد فیلمی شرح احوال‌گونه باشد و روایت خطی دنبال کند و مصاحبه را به شکل معمول در فیلم بگنجاند. اما وقتی سیر رویدادهای فیلم از ریتم می‌افتد و خسته‌کننده می‌شود و فیلم دچار تشتت موضوعی می‌شود، آن‌وقت باید به فیلم‌ساز ایراد گرفت که پس جای خلاقیت در فیلم‌سازی کجاست؟ این که چرا چیزی در فیلم نیست، تا تماشاگر را به شوق بیاورد؟ ردپایی، سرنخی، رازی ، چیزی که در فیلم محوریت پیدا کند. کشف چیزی از یاد رفته، که حداقل به فیلم نظم و سامان دهد.

همه‌ی آنچه در این مستند می‌بینیم، تماشاگر علاقه‌مند بارها شنیده، یا با کمی پرس‌و‌جو می‌توانست به راحتی بدان دست یابد. چه چیز عجیب و ناگفته‌ی دیگری، جز همان نوار کاست از خاچیکیان است که می‌تواند پایه‌ی این تحقیق قرار گیرد؟ جواب می‌دهیم هیچ. وقتی ایده‌ای در دست نداشته باشید، بعد مدتی از اکسیری هم که به زعم خودتان پیدا کرده‌اید کاری برنمی‌آید. کما این‌ که فیلم‌ساز از نیمه‌ی دوم مستند، ایده‌ی نوار کاست قدیمی از صدای خاچیکیان را رها کرده و به وادی مستندهای معمول شرح احوال‌گونه می‌رسد. تاریخ‌ها و اسامی پشت هم ردیف می‌شوند، داستان‌ها بدون هیچ ایده‌ی مستندگونه‌ای دنبال هم می‌آیند و فراموش می‌شوند. با مجموعه‌ای از حرف‌های ناتمام و نیمه‌کاره روبروییم که ضرورت آوردن‌شان در مستند را نمی‌فهیم. انگار فیلم‌ساز در حال نوشتن یادداشتی خطی و خسته‌کننده برای مجله‌اش باشد. از آن یادداشت‌هایی که اشاره دارد در فلان تاریخ این اتفاق افتاد، و در آن تاریخ این رخداد، و بعد این شد و آن، و دست آخر هم یک هیچ بزرگ…و تمام.

این معضل جدی نقدنویسی این مملکت است که نویسندگان سینمایی مدام تاریخ و رویداد عرضه می‌کنند. انگار مقاله‌شان باید بر اساس تاریخ تقویمی شکل بگیرد. از جست‌و‌جو و شوق لذت چشیدن اثر هنری خبری نیست. این‌که در فلان تاریخ فلانی چه کرد، و آن یکی چه گفت، بدون این‌که ربطی بین این حرف‌ها بشود پیدا کرد را می‌گذارند مقاله‌ی تحقیقی. عین چیزی که در همین فیلم می‌بینیم. با همان بخش‌بندی‌های خسته‌کننده، و اشارات بی‌ربط به چیزی که خود تماشاگر بیش‌تر از آن مطلع است.

فیلم‌ساز شاید خودش هم نفهمیده چه گنجی در قالب نوار کاست از صدای فیلم‌ساز قدیمی در اختیار داشته، و چه کارها و ایده‌های تجربی که می‌توانسته به واسطه‌ی این نوار کاست با صدای خاص و شنیدنی خاچیکیان خلق کند تا گوشه‌ای از تاریخ ناگفته‌ی سینمای ایران به سندی زنده از دوره‌ای از یاد رفته بدل شود. عکس‌های صف طویل مردم جلوی سینماهای نمایش دهنده‌ی فیلم‌های خاچیکیان می‌توانست جست‌وجویی عاشقانه باشد، از چیزی که این روزها گم شده. صدای فیلم‌ساز پیش‌کسوت می‌توانست صدایی از زمان‌های دور باشد که انگار فرصتی پیدا کرده تا بار دیگر زندگی را با مرور خاطرات تجربه کند.

فیلم چنان از ایده و خلاقیت‌های بصری دور است که این یادداشت بیش‌تر درباره‌ی چیزی شد که مستند امید نجوان می‌توانست شبیه آن باشد. به عبارتی مخاطب علاقه‌مند، خود به جای فیلم‌ساز به خیال‌پردازی می‌پردازد تا از این تکه پاره‌های پراکنده‌ی خاطره‌های تصویری، شاید اثر هنری بیرون بکشد. چیزی که شاید مستند ساموئل خاچیکیان؛ یک گفت‌وگو را بدل می‌کرد به گفت‌و شنود با شبحی از گذشته که خیال رفتن از این دنیا ندارد!

چند نکته در توضیحِ این نوشته:

یک. عنوان دقیق فیلمی که در ابتدای این نوشته به آن اشاره شده به من گوش کن مارلون است که نویسنده‌ی مطلب با حذف کلماتی آن را گوش کن مارلون ترجمه کرده است!

دو. برخلاف تصور نویسنده‌ی این مطلب، گفت‌وگوی مورد نظر در دهه‌ی هفتاد انجام شده، نه در دهه‌ی شصت.

سه. نویسنده‌ی محترم نوشته‌اند: «همه‌ی آنچه در این مستند می‌بینیم، تماشاگر علاقه‌مند بارها شنیده، یا با کمی پرس‌و‌جو می‌توانست به راحتی بدان دست یابد.» در حالی که در این فیلم، جدا از اشاره‌ی زنده‌یاد خاچیکیان به نحوه‌ی انتخاب رضا بیک‌ایمان‌وردی برای بازی در سینما (که از زمان درگذشت این فیلم‌ساز برای نخستین‌بار منتشر شده) صحنه‌ها و لحظه‌هایی از بازی و حضور گذرای ایشان در فیلم‌های خود به نمایش گذاشته شده که تا کنون نه در هیچ‌کدام از منابع مکتوب و نه در معدود منابع تصویری موجود سابقه نداشته است.

چهارم. نویسنده‌ی محترم در بخش دیگری از نوشته‌ی خود اشاره کرده‌اند: «فیلم‌ساز شاید خودش هم نفهمیده چه گنجی در قالب نوار کاست از صدای فیلم‌ساز قدیمی در اختیار داشته، و چه کارها و ایده‌های تجربی که می‌توانسته به واسطه‌ی این نوار کاست با صدای خاص و شنیدنی خاچیکیان خلق کند تا گوشه‌ای از تاریخ ناگفته‌ی سینمای ایران به سندی زنده از دوره‌ای از یاد رفته بدل شود.» نکته‌ای که به روشنی نشان می‌دهد ایشان به جای نقد فیلمی که [احتمالاً با دقت فراوان] دیده‌اند، فیلم ذهنی خود را مورد نقد و بررسی قرار داده‌اند! البته یکی دیگر از جمله‌های منتقد محترم نیز همین نکته را تایید می‌کند. جایی که نوشته‌اند: «فیلم چنان از ایده و خلاقیت‌های بصری دور است که این یادداشت بیش‌تر درباره‌ی چیزی شد که مستند امید نجوان می‌توانست شبیه آن باشد.» (!)

پنجم: می‌توان یادداشت‌های ضمیمه را ادامه داد و به نکته‌های دیگری از مثلاً نقد مورد نظر پرداخت (نظیر آن‌جا که به غیبت «جست‌وجوهای عاشقانه» در «تصویرهای به جا مانده از صف طویل مردم در جلوی سینماهای نمایش دهنده‌ی فیلم‌های خاچیکیان» اشاره کرده) در حالی که وجود دو تصویر تاریخی (از استقبال بی‌نظیر مخاطبان سینما از فیلم‌های ضربت و طوفان در شهر ما) نشان می‌دهد متاسفانه نویسنده‌ی محترم از ابتدا با زاویه و بدون دقت و توجه کافی فیلم مورد نظر را دیده‌اند!